X
تبلیغات
داستان های ترسناک

داستان های ترسناک

ترس

یک مرد دخترش را که 2  سال داشت و همسراش را در آتش سوزی در آمریکا از دست داد تصمیم گرفت همه اون هایی که ز بچه دخت  دارد  را بگشد تا دیگر مردی زن دختر نداشته باشد اول رفت لباس سیاه پوشید سراغ برادرش که از این موضوع خبر دار نبود رفت اول دختر کوچک برادرش را با گلوله کشت بعد هم دختر بزرگشان را کشت وقتی زن برادش به اتاق آمد او را هم کشت رفت برادرش هم کشت بعد که به خودش اومد گفت چه کار کردم  عجب احمقی هستم بعد خودش را هم کشت پایان 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 14:26  توسط صبا  | 

وقی بچه بودم همش عاشق اسکلت و مرده بودم زیاد با مامان بابام می رفتیم سر قبر مادر بزرگم در  بهشت زهرا ولی دیگ نه حالا بزرگ شدم پایم را همک در آن جا نمی گذارم  همه اسباب بازی های اسکت هم را دور انداختم گاهی دلم می خواهد بمیرم ولی باز هم  می ترسم من که انقدر از مرده می ترسم چه جوری برم اون جا پیش یک میلیون تا مرده زندگی کنم مکن بعدش برم بهشت یا جهنم از اونش نمی ترسم ولی قبل از این که به پیش خدا برم کجا میرم تا روز قیامت نمی دونم از اینش می ترسم دوستم میگه مردم که می میرن  نمردن در قبرشان بلند می شون سر شان می خوره به تابوت اون وقت میمیرن بیشتر نفرات این را می گوین ولی به نظر من خورافات چون ما تو ایران اثلا در تابوت نمی ریم در پارچه می گذارنمان و خاکمان می کنن اگه در کشور دیگه ای بودیم که در تابوت خاک می شدیم شاید ولی ایجوری دیگه دروغ است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 14:9  توسط صبا  | 

معمولا بیشترمون دیدم که در کارتون ها یکی که به مقبره مومی یایی بره مومی یای از قبرش میاد بیرون اون رو می کشه خوب من که هیچ وقت این ها را باور نمی کنم چون علکیه ولی چند وقت پیش در تلوزیون نشون داد  یک تیم دانش مند در یک از مقبره های مثلثی احرام که مومی یایی توش هست باز  کردن رقتن در اون قبر او را پیدا کردن با کردن ولی هیچ چیز در تابوت یعنی همون قب ر اون نبوده جسد مومی یایی در قبرش قرار نداشته بعد که کمی از قبرش جلو تر رفتن یک دست مومی را پیدا کردن آخر رنامه هم نوشت این داستان واقعی است در این مثلث احرامی که مومی یایی در این نبوده تا به حال پس از گذاشتن مومی یای باز نشده است . من هیچ وقت دلم نمی خواهد مومی یایی بشم قبلا خلی دوست داشتم ولی الآن نه چند وقت پیش ها در اینترنت زدم مومی یایی عکس مومی یایی باز شده که دیگه در قبر نیست دا گذاشته بودن خیلی وحشت ناک بود زرد بود صورتش له شده بود و دیگه اثلا نتونستم نگاه کنم سریع بستمش نمی دونم شاید بعضی از شما هم دیده باشید ولی اگه ندیدید ازتون خواهش می کنم نردببنید چون خیلی وحشت ناک است از اون موقع اثلا دلم نمی خواهد بروم مصر اثلا بروم برایدیدن فرعون ها زالم نمی روم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 13:57  توسط صبا  | 

من با مامانم رفتیم یک آشپز خونه کوچولو واسه خودم خریدم در اون لیوان هندونه بشقاب و.... بود تا شب که داشتم می رفتم بخوابم با او بازی کردم شب که شد در اتاقم قفل کردم تا برم  بخوابم دیدم همه وسایل آشپز خانه ام سر جاش است بعد خوابیدم نسف شد صدای پو آمد محلی ندادم دوباره خوابیدم صبح که بیدار  شدم اومدم در اتاق باز کنم برم اما دیدم آشپز خانه ام روی زمین افتاده و تمام وسایلش نیست با ترس در اتاقم باز کردم رفتم همه چیز ها را برای مادرم تعریف کدم مامانم فکر کرد خودم قایمش کردم علکی میگم من با خودم گفتم در اتاق من قفل بود پس کار کیه یهو به فکر روه افتادم حالا 2 ماه از اون اتفاق گذشته هنوز وسایل آشپز خانه ام پیدا نشده من که فکر می کنم کار روه شما چی فکر می کنید ؟ خوب یک دفع دیگه هم داشتم با اسباب بازی هام بازی می کردم یهو میز تهریرم که به دیوار پیچ شده بود روی زمین افتاد ولی من به او دست نزده  بود .                یک دفع دیگم مهمان داشتیم 3 تا دختر یکی هم سن خودم 2 تا شون 4 سالشون بود داشتیم بازی می کردیم یهو از پنجره اتاقم یک  سر دیده می شد که  داشت  دست هاش را تکون می داد ولی اون 3 دوستم هیچی ندیدن من خوشگم زده بود تکون نمی خوردم تا دوباره اون سر اومد به اونا گفتم ببنید اون ها هم دیدنش همه جیغ کشیدیم  فرار کردیم تا وقتی که اون ها برن توی اتاق نرفدیم ولی مامان بابا هامون باور نمی کردن وقتی رفتن مامانم گفت برو خواب رفتم توی اتاقم ولی تا صبح خوابم نبرد از ترس ک تکان هم نمی خوردم هنوز هم که 3 سال گذشته هیچ وقت اون  سر از فکرم بیرون نمی کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 13:44  توسط صبا  |